💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_دهم
+ مثل اینکه به هم حرف هایی زده اید، که من درست نمی دانم.🙁
دهانم باز مانده بود.😦
در جلسه رسمی به هم بله گفته بودیم. آن وقت به همین راحتی منصرف شده بود؟ مگر به هم چه گفته بودیم؟😮
خداحافظی کردم و آمدم خانه.☹️
نشستم سر سجاده، ذهنم شلوغ بود و روی هیچ چیز تمرکز نداشتم.😣
آمده بود خانه، شده بود پسر گمشده ی مامان ! آن وقت...😒
مامان پرسید کی بود پای تلفن که به هم ریختی؟؟🤔
گفتم: صفورا بود، گفت آقای بلندی منصرف شده است .😒
قیافه ی هاج و واج😟 مامان را که دیدم،
همان چیزی که خودم نفهمیده بودم را تکرار کردم.
"چه می دانم انگار به خاطر حرف هایمان بوده."
یاد کار صبحم که می افتم شرمنده میشوم.
می دانستم از عملش گذشته و می تواند حرف بزند.
با مهناز دختر داییم رفتیم تلفن عمومی. ☎️
شماره ی بیمارستان را گرفتم و گوشی📞 را دادم دست مهناز، و گوشم را چسباندم به آن
خودم خجالت میکشیدم حرف بزنم.
مهناز سلام کرد.
پرستار بخش گفت: با کی کار دارید؟؟
مهناز گفت: با آقای بلندی ایوب بلندی، صبح عمل داشتند.
پرستار با طعنه پرسید: شمااا؟؟😏
خشکمان زد.😶
مهناز توی چشم هایم نگاه کرد، شانه ام را بالا انداختم.🙁
من و من کرد و گفت از فامیل هایشان هستیم.
پرستار رفت.
صدای لخ لخ دمپایی آمد.
بعد ایوب گوشی را برداشت
بله؟؟!
گوشی را از دست مهناز گرفتم و گذاشتم سر جایش.
رنگ هر دویمان پریده بود 😨و قلبمان تند تند میزد.😑

#ادامه_دارد ...