بسم ربّ الشهداء و الصدیقین  

ســـیــب سـرخــی ســـر نــیــزه ســـت...

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

                باید امروز به غوغای قیامت برسم

 

من به قد قامت  یاران نرسیدم ای کاش

                   لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه مادر ! مگر از من چه گناهی سرزد؟

               که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

                     نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز

                   این چنین کال نمانم به شهادت برسم

Image result for ‫عکس دست جمعی شهدای دفاع مقدس‬‎

شهید غلام حسین افشردی(حسن باقری) شهید دفاع مقدس

جلو آمد و با دست روی شانه من زد و بی مقدمه گفت:√آقای ناصری حیفه تا زمانی که جنگ هست ماشهید نشیم, حیفه.  کاری بکن که شهید بشی√ گفتم: حسن آقا چه باید کرد؟ 

گفت:دو تا راه داره یکی خلوص و دیگری تلاش و کوشش.  اگه این دوتا رو خوب انجام بدیم شهید می شیم. بهت بگما, بعد جنگ, معلوم نیست سرنوشت ما چی می شه و عاقبت مون به کجا ختم می شه. بهترین عاقبتی که میتونیم به دست بیاریم,  اینکه شهید بشیم. در شرایط شهادت همه چیز سعادته.

 

یادمانی برای سردار شهید �حسن باقری� در شبکه دو

 

 

بخش هایی از  کتاب زندگانی شهید غلام حسین افشردی

کتاب من اینجا نمی مانم خاطراتی از شهید افشردی

 

 

 

 

لاله شماره هفت:شهید سید مجتبی علمدار شهید دفاع مقدس

 

عکس و تصویر زندگی به شــــــــیــــوه شــــــهدا شخصیت شهید سید مجتبی علمدار چهره ای محزون داشت. می تونستی ...

زندگی به شــــــــیــــوه شــــــهدا

شخصیت شهید سید مجتبی علمدار 

 قوانین ده‌گانه

قانون اول:بارالها، اعتراف می‌کنم از اینکه قرآن را

نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده

آیه قرآن را باید بخوانم. اگر روزی کوتاهی کردم و

به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز

 

بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.(تاریخ اجرا

4 مرداد69)

 

قانون دوم: پروردگارا! اعتراف می‌کنم از اینکه نمازم

را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در

نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو

رکعت نماز قضا باید بخوانم. اگر روزی به هر

دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز

 

 

بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت)

بخوانم.(تاریخ اجرا 11 مرداد 69)

 

قانون سوم: خدایا! اعتراف می‌کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم.(تاریخ اجرا 26 مرداد 69)

 

قانون چهارم: خدایا! اعتراف می‌کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم. حداقل در هر هفته باید 2شب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم .(تاریخ اجرا 16 شهریور 69)

 

قانون پنجم: خدایا! اعتراف می‌کنم از اینکه «خدا می‌بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم. حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه‌ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.(تاریخ اجرا 13 مهر 69)

 

قانون ششم: حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده‌های نمازهای واجب صلوات بفرستم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.(تاریخ اجرا 18 آبان 69)

 

قانون هفتم: حداقل باید در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می‌شود.(تاریخ اجرا 30 آذر 69)

 

قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام می‌خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم. بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم، در هفته بعد به ازای 2 روز، 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم. (تاریخ اجرا 19 بهمن 69)

 

قانون نهم: در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم. (تاریخ اجرا14 فروردین70)

 

قانون دهم: در هر 24 ساعت باید 5 بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم. (تاریخ اجرا15 خرداد 70)

 

 

تک پسر امپراطوری ایتالیا مسلمان شد!؟

 شهید ادواردو آنیلی:تک پسر امپراطوری ایتالیا, مدیر
 
شرکت فیات, فراری, مازراتی, لامبورگینی. مدیر
 
باشگاه یوونتوس . مسلمان شد و در دنیا سر و
 
صدایی به پا کرد که برای خلاصی از سر و صدا
 
هایش او را به قتل رساندن. 
  
چرا ادواردو آنیلی به ثروت افسانه‌ای پدرش پشت کرد؟/ راز قتل مالک لامبورگینی و فراری و باشگاه یوونتوس چیست؟
   
برای آگاهی بیشتر از این شهید بزرگوار کتاب
 
ادواردو به نویسندگی بهزاد دانشگر توصیه می
 
شود 

 

 

لاله ی شماره ی شش: شهید بزرگوار محمد رضا تورجی زاده _شهید دفاع مقدس

شهید محمد رضا تورجی زاده و  ولایت فقیه:

می گفت حول یک محوربروید. یک مثال نظامی

هم میزد. میگفت ببینید شما که شبها میروید رزم

 شبانه. یک بلدچی جلوی ستون هست. فقط او راه

را می شناسد. ما بقی افراد, حتی فرمانده, پشت

سر او می روند. این بلدچی راه را رفته و برگشته.

و اگر تند تر از او حرکت کنیم روی مین می رویم

و اگر هم عقب بمانیم, اسیر یا کشته می شویم. او

کسی نیست جز رهبر ما..... 

در وصیت نامه اش به این نکته هم اشاره کرده بود. 

عزیزان امام را همچون خورشیدی در نظر بگیرید

 
 
 

برای آشنایی بیشتر با این شهید بزرگوار کتاب یا زهرا توصیه می شود

 


 
 
 

 

 

 

لاله شماره سه:.داستان دنباله دار. شهید بزرگوار ایوب بلندی

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_یازدهم

صدای کلید🔑 انداختن به در آمد.
آقا جون بود.
به مامان سلام کرد و گفت: طلا حاضر شو به وقت #ملاقات آقا ایوب برسیم.
اقاجون هیچ وقت مامان را به اسم اصلیش که ربابه بود صدا نمی کرد.🙂
همیشه می گفت طلا
خیلی برایم سنگین بود.
من، ایوب را پسندیده بودم و او نه😟
آن هم بعد از ان حرف و حدیث ها... قبل از اینکه آقاجون وارد اتاق شود چادر را کشیدم روی سرم و قامت بستم.🙈
مامان گفت:
تیمورخان انگار برای پسره مشکلی پیش آمده و منصرف شده. ایرادی هم گرفته ک نمیدانم چیست؟!🙁
وسط نماز لبم را گزیدم.
آقاجون آمد توی اتاق و دست انداخت دور گردنم بلند گفت:
من می دانم این پسر برمی گردد. اما من دیگر به او دختر نمی دهم. می خواهد #عسلم را بگیرد قیافه ام می آید.😒

 

 

لاله شماره پنج:شهید بزرگوار ابراهیم هادی. شهید دفاع مقدس

 

 

 

 

زندگینامه شهید ابراهیم هادی

 

 

 

** جاوید الاثر؛

 

مسابقات قهرمانی باشگاه در سال 1355 بود. مقام اول مسابقات، هم جایزه نقدی می گرفت هم به انتخابی کشور می رفت. ابراهیم در اوج آمادگی بود هرکس یک مسابقه از او می دید این مطلب را تایید می کرد. مربیان می گفتند امسال در 74 کیلو کسی حریف ابراهیم نیست.

 

مسابقات شروع شد. ابراهیم همه را یکی یکی از پیش رو بر می داشت. با چهار کشتی که برگزار کرد به نیمه نهائی رسید. کشتی ه را یا ضربه می کرد یا امتیاز بالا می برد.

به رفقایم گفتم: مطمئن باشید، امسال یه کشتی گیر از باشگها ما می ره تیم ملی. در دیدار نیمه نهایی با اینکه حریفش خیلی مطرح بود ولی ابراهیم برنده شد. او با اقتدار به فینال رفت.

حریف پایانی او آقای«محمود. ک» بود. ایشان همان سال قهرمان مسابقات ارتش های جهان شده بود.

قبل از شروع فینال رفتم پیش ابراهیم تو رختکن و گفتم: من مسابقه های حریفت رو دیدم. خیلی ضعیفه، فقط ابرام جون، تو رو خدا دقت کن. خوب کشتی بگیر، من مطمئنم امسال برا تیم ملی انتخاب می شی.

مربی ، آخرین توصیه ها را به ابراهیم گوشزد می کرد. در حالی که ابراهیم بند های کفشش را می بست.  بعد باهم به سمت تشک رفتند.

من سریع رفتم و بین تماشاگرها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف ابراهیم هم وارد شد. هنوز داور نیامده بود. ابراهیم جلو رفت و با لبخند به حریفش سلام کرد و دست داد.

حریف او چیزی گفت که  متوجه نشدم.  امام ابراهیم سرش را به علامت تایید تکان داد. بعد هم حریف او جائی را در بالا سالن بین تماشاگر ها به او نشان داد! من هم برگشتم و نگاه کردم دیدم پیرزنی تنها، تسبیح به دست، بالای سکو ها نشسته.

نفهمیدم چه گفتند و چه شد. امام ابراهیم خیلی بد کشتی رو شروع کرد. همه اش دفاع می کرد. بیچاره مربی ابراهیم، اینقدر داد زد و راهنمایی کرد که صدایش گرفت. ابراهیم انگار چیزی از فریاد های مربی و حتی داد زدن هایی من را نمی شنید.فقط وقت را تلف می کرد!

حریف ابراهیم با اینکه در ابتدا خیلی ترسیده بود اما جرات پیدا کرد. مرتب حمله می کرد. ابراهیم هم با خونسردی مشغول دفاع بود.

داور اولین اخطار و بعد هم دومین اخطار را به ابراهیم داد. در پایان هم ابراهیم سه اخطاره شد و باخت و حریف ابراهیم قهرمان 74 کیلو شد.

وقتی داور دست حریف را بالا می برد. ابراهیم خوشحال بود.! انگار که خودش قهرمان شده ! بعد هر دو کشتی گیر یکدیگر را بغل کردند.

حریف ابراهیم در حالی که از خوشحالی گریه می کرد خم شد و دست ابراهیم را بوسید! دو کشتی گیر در حال خروج از سالن بودند. من از بالای سکو ها پریدم پائین. با عصبانیت سمت ابراهیم آمدم.

داد زدم و گفتم: آدم عاقل، این چه وضع کشتی بود؟ بعد هم از زور عصبانیت با مشت زدم به بازوی ابراهیم و گفتم: آخه اگه نمی خوای کشتی بگیری بگو، ما رو هم معطل نکن.

ابراهیم خیلی آرام و با لبخند همیشگی گفت: اینقدر حرص نخور!

بعد سریع رفت تو رختکن،لباس هایش را پوشید. سرش را پایین انداخت و رفت. از زور عصبانیت به در و دیوار مشت می زدم . بعد یک گوشه نشستم نیم ساعتی گذشت. کمی آرام شدم. راه افتادم که بروم.

جلوی در ورزشگاه هنوز شلوغ بود. همان حریف فینال ابراهیم با مادر و کلی از فامیل ها و رفقا دور هم ایستاده بودند. خیلی خوشحال بودند. یکدفعه

همان آقا من را صدا کرد. برگشتم و با اخم گفتم: بله؟! آمد به سمت من و گفت: شما رفیق ابرام هستید، درسته؟ با عصبانیت گفتم:فرمایش؟! 

بی مقدمه گفت: آقا عجب رفیق با مرامی دارید. من قبل از مسابقه به آقا ابرام گفتم، شک ندارم که از شما می خورم ،  اما هوای ما رو داشته باش، مادر و برادرم بالای سالن نشستند . کاری کن ما خیلی ضایع نشیم.

بعد ادامه داد: رفیقتون سنگ تموم گذاشت. نمی دونی مادرم چقدر خوشحاله. بعد هم گریه اش گرفت و گفت: من تازه ازدواج کرده ام . به جایزه نقدی مسابقه هم خیلی احتیاج داشتم، نمی دونی چقدر خوشحالم.

مانده بودم که چه بگویم. کمی سکوت  کردم به چهره اش نگاه کردم تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار بوده. بعد گفتم: رفیق جون، اگه من جای داش ابرام بودم، با این همه تمرین و سختی کشیدن این کار رو نمی کردم. این کارا مخصوص آدمای بزرگی مثل آقا ابرامه.

از آن پسر خداحفظی کردم. نیم نگاهی به آن پیرزن خوشحال و خندان انداختم و حرکت کردم. در راه به کار ابراهیم فکر می کردم .اینطور گذشت کردن،اصلا با عقل جور در نمیاد!

باخودم فکر می کردم، پوریای ولی وقتی فهمید حریفش به قهرمانی در مسابقه احتیاج دارد و حاکم شهر،آن ها را اذیت کرده، به حریفش باخت.اما ابراهیم  یاد تمرین های سختی که ابراهیم در این مدت کشیده بود افتادم. یاد لبخندهای آن پیرزن و خوشحالی آن جوان ، یکدفعه گریه ام گرفت. عجب آدمیه این ابراهیم!

 

 

 

 

برای آشنایی بیشتر با زندگی این شهید بزرگوار کتاب سلام بر ابراهیم توصیه می شود

 

لاله شماره سه:شهید بزرگوار ایوب بلندی

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_دهم
+ مثل اینکه به هم حرف هایی زده اید، که من درست نمی دانم.🙁
دهانم باز مانده بود.😦
در جلسه رسمی به هم بله گفته بودیم. آن وقت به همین راحتی منصرف شده بود؟ مگر به هم چه گفته بودیم؟😮
خداحافظی کردم و آمدم خانه.☹️
نشستم سر سجاده، ذهنم شلوغ بود و روی هیچ چیز تمرکز نداشتم.😣
آمده بود خانه، شده بود پسر گمشده ی مامان ! آن وقت...😒
مامان پرسید کی بود پای تلفن که به هم ریختی؟؟🤔
گفتم: صفورا بود، گفت آقای بلندی منصرف شده است .😒
قیافه ی هاج و واج😟 مامان را که دیدم،
همان چیزی که خودم نفهمیده بودم را تکرار کردم.
"چه می دانم انگار به خاطر حرف هایمان بوده."
یاد کار صبحم که می افتم شرمنده میشوم.
می دانستم از عملش گذشته و می تواند حرف بزند.
با مهناز دختر داییم رفتیم تلفن عمومی. ☎️
شماره ی بیمارستان را گرفتم و گوشی📞 را دادم دست مهناز، و گوشم را چسباندم به آن
خودم خجالت میکشیدم حرف بزنم.
مهناز سلام کرد.
پرستار بخش گفت: با کی کار دارید؟؟
مهناز گفت: با آقای بلندی ایوب بلندی، صبح عمل داشتند.
پرستار با طعنه پرسید: شمااا؟؟😏
خشکمان زد.😶
مهناز توی چشم هایم نگاه کرد، شانه ام را بالا انداختم.🙁
من و من کرد و گفت از فامیل هایشان هستیم.
پرستار رفت.
صدای لخ لخ دمپایی آمد.
بعد ایوب گوشی را برداشت
بله؟؟!
گوشی را از دست مهناز گرفتم و گذاشتم سر جایش.
رنگ هر دویمان پریده بود 😨و قلبمان تند تند میزد.😑

#ادامه_دارد ...

 

لاله شماره سه:شهید بزرگوار ایوب بلندی

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_نهم
.
صدای در🚪 امد.
آقا جون 👴🏻بود.
ایوب بلند شد و سلام کرد.
چشم های آقاجون گرد شد.😳
آمد توی اتاق و به مامان گفت: این چرا هنوز نرفته می دانید ساعت چند است؟؟😠
از دوازده 🕜هم گذشته بود.
مامان انگشتش را روی بینیش🤫 گذاشت: "اولا این بنده ی خدا #جانباز است. دوما اینجا غریب است، نه کسی را دارد نه جایی را ،کجا نصف شب برود؟؟🤨
مامان رخت خواب آقاجون را پهن کرد.
پتو و بالش هم برای ایوب گذاشت. ایوب آن ها را گرفت و برد کنار آقاجون و همان جا خوابید.
سر سجاده نشسته بودم و فکر می کردم. یک هفته گذشته بود و منتظرش بودم.
قرار گذاشته بود دوباره بیایند خانه ما و این بار به سفارش آقاجون با خوانواده اش.
توی این هفته باز هم عمل جراحی دست داشت و بیمارستان بستری بود.😢
صدای زنگ در آمد.
همسایه بود.
گفت: تلفن☎️ با من کار دارد.
ما تلفن نداشتیم و کسی با ما کار داشت، با منزل اکرم خانم تماس می گرفت.
چادرم را سرم کردم و دنبالش رفتم.
پشت تلفن 📞صفورا بود.
گفت: شهلا چطوری بگویم، انگار که اقای بلندی منصرف شده اند.
یخ کردم.😨
بلند و کش دار پرسیدم
چی؟؟؟؟؟!!!😲

 

لاله شماره سه:شهید بزرگوار ایوب بلندی

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_هشتم
.
وقتی مهمانها رفتند. هنوز لباس های ایوب خیس بود.😕
و او با همان لباس های راحتی گوشه ی اتاق نشسته بود.😬
گفت:
مامان! شما فکر کنید من آن پسرتان هستم که بیست و سه سال پیش گمش کرده بودید.
حالا پیدا شدم. 😄
اجازه می دهید تا لباسهایم خشک بشود اینجا بمانم؟؟🙃
لپ های مامان گل انداخت و خندید.😄
ته دلش غنج میرفت برای اینجور آدمها...
آقا جون به من اخم کرد.😠
ازچشم من می دید که ایوب نیامده شده عضوی از خانواده ی ما !😕
چند باری رفت و آ مد و به من چشم غره رفت.😒
کتش را برداشت و در گوش مامان گفت:
آخر خواستگار تا این موقع شب خانه مردم می ماند؟؟🤨
در را به هم زد و رفت.😢
صدای استارت ماشین که آمد دلمان آرام شد.
می دانستیم چرخی می زند و اعصابش که ارام شد برمی گردد خانه.
مامان لباس های ایوب را جلوی بخاری جا به جا کرد.
اینها هنوز خشک نشده اند، شهلا بیا شام را پهن کنیم.
بعد از شام ایوب پرسید: الان در خوابگاه جهاد بسته است ،من شب کجا بروم؟؟😳🤭
مامان لبخندی زد و گفت؛خب همین جا بمان.😧 پسرم،فردا صبح هم لباس هایت خشک شده اند، در جهاد هم باز شده است.😑
یک دفعه صدای در آمد.
اقا جون بود.😓

#ادامه_دارد ...

 

لاله شماره سه:شهید بزرگوار ایوب بلندی

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_هفتم

حرف ها شروع شد. ایوب خودش را معرفی کرد. کمی از آنچه برای من گفته بود به آقاجون هم گفت. گفت از هر راهی #جبهه رفته است. بسیج، جهاد و #هلال_احمر. حالا هم توی #جهاد کار می کند.
صحبت های مردانه که تمام شد، آقاجون به مامان نگاه کرد👀 و سرش را تکان داد که یعنی راضی است. 😍
تنها چیزی که مجروحیت ایوب را نشان می داد دست هایش🖐🏼 بود.
جانبازهایی که آقاجون و مامان دیده بودند، یا روی ویلچر بودند یا دست و پایشان قطع شده بود.😢
از ظاهرشان میشد فهمید زندگی با آنها خیلی سخت است اما از ظاهر ایوب نه
مامانم با لبخند من را نگاه کرد، او هم پسندیده بود.😌
سرم را پایین انداختم.❤️
مادر بزرگم در گوشم گفت تو که نمیخواهی جواب رد بدهی؟؟خوشگل نیست که هست،🧐
جوان نیست که هست، آن انگشتش هم که توی راه #خمینی جانتان این طور شده.
توکه دوست داری.😕
توی دهانش نمیگشت اسم امام را درست بگوید.🙄
هیچ کس نمیدانست من قبلا بله را گفته ام. سرم را آوردم بالا و به مامان نگاه کردم جوابم از چشم هایم معلوم بود

لاله شماره سه:شهید بزرگوار ایوب بلندی

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_ششم

#دعای_کمیل مان باید زودتر تمام می شد.🙊
با شهیده و زهرا برگشتیم خانه.😁
خانواده ایوب، تبریز زندگی می کردند و ایوب که زنگ زد تا اجازه بگیرد گفت با خانواده دوستش اقای مدنی می آیند خانه ی ما.
از سر شب یک بند #باران 🌧میبارید. مامان بزرگترها را دعوت کرده بود تا جلسه #خواستگاری رسمی باشد.
زنگ در را زدند. اقا جون در راباز کرد ایوب فرمان موتور را گرفته بود و زیر شر شر⛈ باران جلوی در ایستاده بود. سلام کرد و آمد تو
سر تا پایش خیس شده بود. از اورکتش آب💦 می چکید.
آقای مدنی و خانواده اش هم جدا با خانواده اش با ماشین🚗 امده بودند.
مامان سر و وضع ایوب را که دید گفت بفرمایید این اتاق لباسهایتان را عوض کنید.☺️ ایوب دنبال مامان رفت اتاق آقاجون.
مامان لباسهای خیسش را گرفت و آورد جلوی بخاری پهن کرد.
چند دقیقه بعد ایوب پیژامه و پیراهن👕 اقاجون به تن آمد بیرون🙁 و کنار مهمانها نشست و شروع به احوال پرسی کرد. 🤭
فهمیده بودم این آدم هیچ تعارف و تکلفی ندارد و با این لباسها در جلسه خواستگاری همانقدر راحت و آرام است که با کت و شلوار...☹️

#ادامه_دارد ......

 

لاله شماره سه:شهید بزرگوار ایوب بلندی

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_پنجم

پرسیدم: چی؟؟؟؟😳
_ قضیه برای من کاملا روشن است. من فکر می کنم تو همان همسر مورد نظر من هستی،فقط مانده چهره ات...!😦
نفس توی سینه ام حبس شد.😣
انگار توی بدنم اتش روشن کرده باشند.
ادامه داد:
تو حتما قیافه من را دیده ای،اما من...😕
پریدم وسط،حرفش:
از در که وارد شدید شاید یک لحظه شما را دیده باشم اما نه انطور ک شما فکر می کنید.😒
_باشد به هر حال من حق دارم چهره ات را ببینم.🤓
دست و پایم را گم کرده بودم. 😑
تنم خیس عرق بود.
و قلبم تند تر از همیشه میزد.
حق که داشت.
ولی من نمی دانستم چه کاری باید انجام دهم.
_ اگر رویت نمی شود ،کاری که میگویم بکن،؛ چشم هایت 😑را ببیند و رو کن به من...😶
خیره به دیوار مانده بودم.
دست هایم را به هم فشردم.
انگشت هایم یخ کرده بودند.
چشم هایم😣 را بستم و به طرفش چرخیدم .
چند ثانیه ای گذشت.
گفت:
خب کافی است.✋🏼

#ادامه_دارد..

 

لاله شماره سه:شهید بزرگوار ایوب بلندی

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_چهارم

گفتم:
اما شما این جزئیات را درباره جانبازیتان به خانواده من نگویید من باید از وضعیت شما باخبر میشدم که شدم.☺️
گفت:
خب حاج خانم نگفتید #مهریه تان چیست؟؟🤔
چند لحظه فکر کردم و گفتم:
#قران😌
سریع گفت:
مشکلی نیست.🤗
از صدایش معلوم بود ذوق کرده است.😑
گفتم:
ولی☝️🏼 یک شرط و شروطی دارد!
ارام پرسید:
چه شرطی؟؟🤔
نمیگویم یک جلد #قرآن!
میگویم "ب" بسم الله قرآن تا اخر زندگیمان حکم بین من و شما باشد. اگر اذیتم کنید ،به همان "ب " بسم الله شکایت میکنم.☝️🏼😌
اما اگر توی زندگی با من خوب باشید، شفاعتتان را به همان "ب" بسم الله میکنم.😇
ساکت بود 😶از کنار چادرم نگاهش👀 کردم.
سرش پایین بودو فکر میکرد.
صورتش سرخ شده بود.
ترسانده بودمش.😁
گفتم:
انگار قبول نکردید.🤔
_ نه قبول میکنم ،فقط یک مساله می ماند!😌
چند لحظه مکث کرد.
شهلا؟
موهای تنم سیخ شد.😲
از صفورا شنیده بودم ک زود گرم میگیرد و صمیمی میشود.
ولی فکر نمیکردم تا این حد باشد.😑☹️
نه به بار بود و نه به دار ،انوقت من را به اسم کوچکم صدا میزد.🙄

#ادامه_دارد....

 

لاله ی شماره سه: 💠#داستان_واقعے   جانباز شهید  #ایوب  بلندے . به روایت #شهلا_غیاثوند

Image result for ‫شهید ایو بلندی‬‎   

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

بـِسـمـِ رَبِّـــ اݪـشُّـهَـدا وَ اݪـصِّـدّیـقـیـن
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_سوم

این را به #اقاجون هم گفته بودم وقتی داشت از مشکلات #زندگی با #جانباز میگفت....

اقاجون سکوت کرد

سرم را گرفت و پیشانیم را بوسید😚،توی چشم هایم نگاه کرد وگفت:بچه ها بزرگ میشوند ولی ما بزرگتر ها باور نمیکنیم☺️

بعد رو ب #مامان کرد و گفت:

#شهلا انقدر بزرگ شده است که بتواند در مورد زندگیش تصمیم بگیرد از این ب بعد  کسی ب #شهلا کاری نداشته باشد....

#ایوب گفت:
من عصب دستم قطع شده😣 و برای اینکه ب دستم تسلط داشته باشم گاهی دست بند اهنی میبندم😥

عضله بازویم از بین رفته و تا حالا چند بار عملش کرده اند😕
و از جاهای دیگر بدنم ب ان گوشت #پیوند زده اند😣

ظاهرش هیچ کدام انها را ک میگفت نشان نمیداد...

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :😌
#برادر_بلندی اگر قسمت باشد ک شما نابینا بشوید
چشم های من میشوند چشم های شما😍

کمی مکث کرد و ادامه داد:
موج انفجار من را گرفته است
گاهی به شدت عصبی😡 میشوم،وقت هایی ک عصبانی هستم باید سکوت کنید تا ارام شوم

_اگر منظورتان عصبانیت است ک خب من هم عصبی ام😐
_عصبی بشوم شاید یکی دوتا وسیله بشکنم
اینها را میگفت ک بترساندم😑

حتما او هم #شایعات را شنیده بود
ک بعضی از دختر ها برای گرفتن #پناهندگی با #جانباز #ازدواج میکنند و بعد توی فرودگاه خارج از کشور ولشان میکنند و میرودند .😢

#ادامه_دارد.

لاله ی شماره سه: 💠#داستان_واقعے   جانباز شهید  #ایوب  بلندے . به روایت #شهلا_غیاثوند

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

#بسم_رب_شهدا_و_الصدیقین


#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی


#قسمت_دوم

رفتم بالا و توی اتاق منتظرش ایستادم


اگر می امد و روبرویم مینشست،انوقت نگاهمان ب هم می افتاد و این را

دوست نداشتم🙁


همیشه #خواستگار ک می امد،تا مینشست روبرویم ،چیزی ته دلم

اطمینان میداداین مرد من نیست😒....

 

#ایوب امد جلوی در🚪 و سلام کرد


صورت قشنگی داشت🙈


یکی از دست هایش یک انگشت نداشت و ان یکی بی حس بود و حرکت

نداشت،ولی چهار ستون بدنش سالم بود.....

وارد شد
کمی دورتر از من و کنارم نشست
#بسم_الله گفت و شروع کرد
دیوار روبرو را نگاه می کردیم👀
و گاهی گل های قالی را و از اخلاق و رفتار های هم میپرسیدیم....

بحث را عوض کرد

_#خانم_غیاثوند ،حرف های #امام برای من خیلی سند است....
_برای من هم😊

_اگر #امام همین حالا فرمان بدهند ک همسرتان را #طلاق بدهید شما زن شرعی من باشید این کار را میکنم ....

_اگر #امام این فتوا را بدهند من خودم را #سه_طلاقه میکنم من به #امام یقین دارم😌

_شاید روزی برسد ک بنیاد ب کار من #جانباز  رسیدگی نکند،حقوق ندهد دوا ندهد،اصلا مجبور بشویم در #چادر #زندگی کنیم 😥

_میدانید برادر #بلندی ،من ب بدتر از این هم فکر کرده ام،به روزهایی ک

خدای ناکرده #انقلاب برگردد ،انقدر پای انقلاب می ایستم ک حتی بگیرند

و #اعداممان کنند...!😶


#ادامه_دارد

Related image

 

 

لاله ی شماره چهارم:شهید محمد هادی ذوالفقاری_شهید مدافع حرم

http://www.picc.ir/uploads/151888168825271.jpg

🌷خاطره ای از شهید محمدهادی ذوالفقاری🌷
حساسیت بر بیت المال

بسم رب الشهدا و الصدیقین

خیلی بر بیت المال حساس بود و قبل از اینکه ساکن نجف شود ، گاهی در

پایگاه درس می خواند و هنگامی که می خواست درس بخواند ، از پایگاه

خارج می شد و در راهرو می رفت .

در راهرو لامپ هایی داریم که شب نیز روشن است و انجا در سرما می

نشست و درس می خواند و وقتی به ایشان می گفتیم که چرا اینجا درس

می خوانی می گفت : من این درس را برای خودم می خوانم و درست

نیست که از نوری که هزینه آن از طریق بیت المال پرداخت می شود

استفاده کنم.

Image result for ‫پسر فلافل فروش‬‎

 

جهت آشنایی بیشتر با این شهید بزرگوار

کتاب پسرک فلافل فروش توصیه می گردد

لاله ی شماره دو:شهید بزرگوار حسین معز غلامی_شهید مدافع حرم

 
خاطره ای از دوستان شهید :


خاصیت شوخی‌هایش این بود که هیچ‌کس ناراحت نمی‌شد. به این فکر

کنید که ما یک حسین را از دست داده‌ایم و دیگر حال شوخی نداریم. اما

حسین خیلی‌ها را از دست داده بود، ولی نشاطش را در جمع نگه‌

می‌داشت و غصه‌هایش را درون خودش می‌ریخت. همین روحیه باعث

شده بود آدم تاثیرگذاری باشد. یادم می‌آید می‌گفتم فلانی با پدر و مادرش

بد برخورد می‌کند. حسین سریع طرح رفاقت می‌ریخت و یک جوری دوستی

می‌کرد که طرف نمی‌توانست از حسین جدا شود. در این دوستی خیلی

چیزها برای طرف مقابل تغییر می‌کرد. شیوه‌اش این بود که می‌گفت فلانی

بدی‌های من را بگو. بعد طرف مقابل می‌گفت تو هم بیا بدی های من را

بگو و کم کم در این رفاقت ایرادات را می‌گفت. در دوستی واقعا مهربان

بود.»

http://www.picc.ir/uploads/151888137022281.png

لاله ی شماره سه: 💠#داستان_واقعے   جانباز شهید  #ایوب  بلندے . به روایت #شهلا_غیاثوند

💗✨💗✨
✨🌸✨
💗✨

#بسم_رب_شهدا_و_الصدیقین
#داستان_زندگی_عاشقانه_شهید_ایوب_بلندی
#قسمت_اول

وقتی رسیدیم #ایوب هم رسیده بود
مادر #صفورا دستش را گذاشت روی شانه م و گفت :خوش امدی برو بالا،الان #حاجی را هم میفرستم☺️.......

بنشینید سنگ هایتان را از هم وا کنید☺️
دلم شور میزد😣
نگرانی ک توی چشم های #شهیده و #زهرا می دیدم  دلشوره ام را بیشتر میکرد😖

به مادر گفته بودم با خواهرهایم میرویم #دعای_کمیل و حالا امده بودیم،خانه دوستم #صفورا🙁

تقصیر خود #مامان بود😐

وقتی گفتم دوست دارم با جانباز#ازدواج کنم یک هفته مریض شد!😑
کلی اه و ناله راه انداخت که تو میخواهی خودت را بدبخت کنی.....

دختر اول بودم و اولین نوه ی هر دو خانواده
همه بزرگتر های فامیل روم تعصب داشتند
#عمه_زینب از تصمیمم باخبر شد،کارش ب قرص و دوا و دکتر اعصاب کشید...

وقتی برای دیدنش رفتم
با یک ترکه مرا زد و گفت :😥
اگر خیلی دلت میخواهد کمک کنی ،برو درس بخوان و دکتر بشو به ده بیست نفر از اینها خدمت کن😒
اما خودت را اسیر یکیشان نکن ک معلوم نیست چقدر زنده است!😔
چطوری زنده است!
فردا با چهار تا بچه نگذاردت!......😔😔

#صفورا در بیمارستان #مدرس کمک پرستار شده بود همانجا #ایوب را دیده بود🙈
اورا از #جبهه برای مداوا به آن بیمارستان منتقل کرده بودند.....

#صفورا انقدر از خلق و خوی #ایوب برای پدر و مادرش تعریف کرده بود ک انها هم برای ملاقاتش رفتند بیمارستان🏢....

ارتباط #ایوب با خانواده #صفورا حتی بعد از مرگ پدر #صفورا هم ادامه داشت....

این رفت و امد ها باعث شده بود صفورا #ایوب را بشناسد و ما را به هم معرفی کند.. 🙊

#ادامه_دارد
#داستان_واقعی

http://www.picc.ir/uploads/151888091816671.jpg

لاله ی شماره دو:شهید بزرگوار حسین معز غلامی_شهید مدافع حرم

 

دوم دبستان بود که خانه‌مان را عوض کردیم و به

اینجا آمدیم. خواهرهایش به حسین پول دادند و

او را فرستادند که برای همه بستنی عروسکی

 

 

بخرد. حسین با همان پول اشتباهی بستنی مگنوم

 

برداشته بود. خانه که آمد خواهرها گفتند:

«حسین تو از خودت پول گذاشتی؟ چون این

 

بستنی‌ها گران‌تر است.» بلافاصله پول گرفت و

پول اضافه را به مغازه برد. مغازه دار می‌گوید:

«تو پسر کی هستی؟ چون معمولا اینطور موقع‌ها

بچه‌ها پول اضافی را توی جیبشان می‌گذارند.»

اما حسین گفته بود نه این پول حرام است

 

 



جهت آشنایی بیشتر با این شهید بزرگوار روی

لینک زیرکلید کرد. و کلیپی از زندگی ایشان را

مشاهده کنید

 

 

http://www.shahidnews.com/view/150741/شهیدمدافع-حرم-کربلایی-حسین-معز-غلامی-را-بهتر-بشناسیم-تصاویر

 

لاله ی شــماره ی یــک: شـــهیــد  بــزرگــوار مـحمــد ابرا هــیــم همــت_شهید هشت سال دفاع مقدس

http://www.picc.ir/uploads/151888200496481.jpg

بين نماز ظهر و عصر كمي حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقيه را

 

بفرستند خط. توجيه‌هاش كه تمام شد و بلند شد كه برود، همه دنبالش

 

راه افتادند. او هم شروع كرد به دويدن و جمعيت به دنبالش. آخر رفت توي

 

يكي از ساختمان‌هاي دوكوهه قايم شد و ما جلوي در را گرفتيم.


پيرمرد شصت ساله بود، ولي مثل بچه‌ها بهانه مي‌گرفت كه «بايد حاجي

 

رو ببينم. يه كاري دارم باهاش. »


مي‌گفتيم «به ما بگو كار تو،‌ ما انجام بديم.»


مي‌گفت «نه. نمي‌شه. دلم آروم نميشه. خودم بايد ببينمش.» به احترام

موهاي سفيدش گفتيم «بفرما! حاجي توي اون اتاقه.»


حاجي را بغل گرفته بود و گونه‌هاش را مي‌بوسيد. بعد انگار بخواهد دل ما

را بسوزاند، برگشت گفت «اين كارو مي‌گفتم. حالا شما چه‌ جوري

مي‌خواستين به جاي من انجامش بدين؟»

Image result for ‫کتاب به مجنون گفتم زنده بمان‬‎

کتاب (به مجنون گفتم زنده بمان )جهت

 

آشنایی بیشتر با این شهید بزرگوار

 

معرفی میشود

 

تــــماشـــــایی....

رهــــبـــر انــــقــــلـــاب:

من به شما عرض بکنم،

به حول و قوه ی الهی بهمن امسال از آن

22 بهمن های تماشایی خواهد بود.

Image result for ‫عشق به وطن نشانه گر ایمان است‬‎