لاله ی شــماره ی یــک: شـــهیــد بــزرگــوار مـحمــد ابرا هــیــم همــت_شهید هشت سال دفاع مقدس
بين نماز ظهر و عصر كمي حرف زد. قرار بود فعلاً خودش بماند و بقيه را
بفرستند خط. توجيههاش كه تمام شد و بلند شد كه برود، همه دنبالش
راه افتادند. او هم شروع كرد به دويدن و جمعيت به دنبالش. آخر رفت توي
يكي از ساختمانهاي دوكوهه قايم شد و ما جلوي در را گرفتيم.
پيرمرد شصت ساله بود، ولي مثل بچهها بهانه ميگرفت كه «بايد حاجي
رو ببينم. يه كاري دارم باهاش. »
ميگفتيم «به ما بگو كار تو، ما انجام بديم.»
ميگفت «نه. نميشه. دلم آروم نميشه. خودم بايد ببينمش.» به احترام
موهاي سفيدش گفتيم «بفرما! حاجي توي اون اتاقه.»
حاجي را بغل گرفته بود و گونههاش را ميبوسيد. بعد انگار بخواهد دل ما
را بسوزاند، برگشت گفت «اين كارو ميگفتم. حالا شما چه جوري
ميخواستين به جاي من انجامش بدين؟»

کتاب (به مجنون گفتم زنده بمان )جهت
آشنایی بیشتر با این شهید بزرگوار
معرفی میشود